رمان : شیشه عشق
پارت : ۱۷
جلوتر رفتم و گفتم : آقای هاکان آندیچ پسر قصه مون برگشته ! هنوزم سر تصمیمی که گرفته بودی هستی ؟
خنده بلندی کرد خودکارشو روی میز گذاشت و گفت : چه جورم خانم وکیل!
لبخند روی لبم پر رنگ تر شد که گفت : تو آماده ای ؟
عین لحن خودش گفتم : چه جورم آقای وکیل!
چند ساعتی تو دفتر با هاکان کار هارو انجام میدادیم چند تا پرونده بد بهم ریخته بود !
من سر پرونده ها بودم و با هاکان حرف میزدم که در اتاق زده شد .
با بفرمایید هاکان در اتاق باز شد و منشی اومد تو و گفت : آقا هاکان یکی اومده و میگه با دنیز خانم کار داره .
تا اسمم اومد سرم و بلند کردم و نگاه پر تعجبم بین منشی و هاکان در حال گردش بود که با تکون دادن سر هاکان منشی بیرون رفت که با ورود ساواش و پشت سرش هم ساوان پوزخندی رو لبم شکل گرفت !
میدونستم ساواش رو زبان ترکی استامبولی تسلط داره و برای اینکه خودمو عادی جلوه بدم به سرعت شروع به ترکی حرف زدن کردم و دلیل اینجا اومدنش و پرسیدم .
البته قصد اصلیم این بود که هاکان هم مکالمه هامون متوجه بشه!
ساواش : دنیز هیچ میفهمی چی داری میگی ؟
+ آقای محترم وارد دفتر شدید و میگید با من کار دارید خوب ! بفرمایید گوش میدم .
نفس عمیقی کشید و صورتشو برگشتوند برگشت سمتم و گفت : من یه توضیح بهت بدهکارم تو نمیزاری من توضیح بدم حواست هست داری خودخواهانه عمل میکنی !؟
پرونده توی دستمو روی میز هاکان کوبیدم و گفتم : این منم دارم خودخواهانه عمل میکنم یا تو که منو مثل یه اشغال بیرون انداختی ؟
دستشو محکم به میز کوبید و فریاد زد : اما تو نمیزاری توضیح بدم و همش کینه های گذشته رو به روم میاری !
مثل خودش محکم دستمو به میزی کوبیدم که سر انگشتان به سر انگشتاش که روی میز بود برخورد کرد و محکم فریاد زدم : سر من داد نزن !
خودمم از صدای بلند و اینطور بی پروا بودنم بُهتم زد ولی اون گیر انگشتام بود که روی دستش افتاده بود دستمو عقب کشیدم که هاکان بین ما دو وایساد و گفت : آروم آروم !
و بعد به سمت ساواش برگشت و گفت : آقا ساواش شما حق نداری صداتو برای نامزد من بلند کنی !
تا اسم نامزد اومد ساواش سریع سرشو بالا آورد و توی چشام نگاه کرد انگار منتظر بود دهن باز کنم و بگم که دروغه !
با لکنت و فارسی گفت : چی میگه دنیز ؟
چی میگه این مرتیکه؟ میزنم همینجا خونشون میریزما!!!
سعی کردم به قلبم که داره میلرزه توجه نکنم و به راحتی انتقامم و بگیرم و برای احترام به هاکان با زبون ترکی گفتم : من جمله اشتباهی نشنیدم هاکان درست گفت !
تا جمله ام به پایان رسید با پاش به میز زد.
با یه ضربه پاش کل وسایل روی میز به زمین پرت شدن با پرت شدن گلدون روی میز به سمتم عقب تر رفتم که هاکان عقب بردن و خودش رو به روم ایستاد .
همین حرکت کافی بود برای بیشتر دیونه شدن ساواش .
با پاش به دیوار کوبید و گفت : بیا بیرون دنیز ! دِ میگم از کنارش بیا بیرون !!!!میخواد بیاد سمتمون که هاکان با جدیت کنارش میزنه و میگه : اکه تا چند دقیقه دیگه اینجا و ترک نکنین به جرم ایجاد مزاحمت توی دفترم ازتون شکایت میکنم !
هاکان به ترکی میگه و ساواش به فارسی همونطور که این چشاش خیره شده میگه : بیا برو گمشو اینور بابا یدونه بزنم تو گوشت اینجا نفله میشی جنازهات میمونه رو دستم !
با من در نیوفت !!
میخواد جلوتر بیاد که ساوان دستشو میگیره و میگه : باشه داداش باشه آروم باش ولش کن الان فرصت مناسبی نیستا !!
بزار آروم تر بشن بزار دنیز آروم تر بشه میاییم میگی بهش باشه ؟ آروم !!!
ساواش حرف گوش میده و میخواد از اتاق بیرون بره که نگام میکنه و میگه : حرومه دنیز حرومه! تو نزاشتی برات توضیح بدم این حق من نبود نه!! ... حق ما نبود !
با دلخوری از اتاق بیرون میزند و من کاملا خودمو بی تفاوت نشون میدم و هیچکس از اینکه تو خودم چه جنگی بین مغز و قلبم دارم خبر نداره!
که قلبم چقدر تمنا میکنه برای حس کردن ساواش در کنار خودم و مغزم برای گرفتن انتقامی که چند ساله براش اشک ریخته!
من کینه ای نیستم فقط مغزم فراموش نکرده..
تا ساواش بیرون رفت سریع به سمت سرویس بهداشتی میرم و فقط به یه نقطه خیره میشم و شاهد انقلابی که توی قلبم به وجود اومده میشم !
بعد از چند دقیقه صورتم و اب میزنم و مستقیم بیرون میرم و به سمت خونه میرونم .
در خونه رو باز میکنم و با ندیدن دانیال میفهمم یا شرکته یا با ملودی اینور اونوره .
لباسامو عوض کردم .
در فریزر و باز کردم گوشت بیرون گذاشتم و بی حوصله شروع به درست کردن کتلت شدم !
موادشو داشتم سرخ میکردم که صدای چرخش کلید در اومد و دانیال با اخم کوچیکی که روی ابروهاش بود داخل اومد حسم میگفت موضوع امشب و فهمیده !
سلام دادم که جوابمو داد لباسشویی عوض کرد اومد تو آشپزخونه و روی صندلی نشست و گفت ،: از کی تا حالا شما نامزد کردی و ما متوجه نشدیم ؟
سرم و سریع از ماهیتابه بیرون آوردم پوزخندی زدم چه سریع به گوشش رسید..!
دستمو شستم و همینطور که مشغول خشک کردن دستام بودم گفتم : به نظرم یه تنبیهی برای کسی که همه چیو ازم گرفته لازمه!
- ولی تو به حرفاش گوش نمیدی .
+ حرفاش وقتی یه زمانی با همون حرفا تونسته قلبمو بشکونه دیگه برام مهم نیست داداش!.
دلیل آنقدر طرفداریت از ساواش رو هم نمیفهمم !
یه زمانی سایه اش و با تیر میزدی و میخواستی نزدیکش نشم و الان میخوای به توضیحش گوش بدم !
به هر حال نمیتونی منو از تصمیمم پشیمون کنی !
و بعد قاشق و توی سینک گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم و خودمو روی تخت پرت کردم دستامو روی سرم گذاشتم و چشام و بستم و سعی کردم با ماساژ دادن سرم از سردردم کم کنم ...
این داستان ادامه دارد...
امیدوارم خوشتون بیاد
نماز روزه هاتون هم قبول باشه✨♥️
.: Weblog Themes By Pichak :.



