داستان عاشق شدن اراد :

از زبان دارا # :

از خواب بلند شدم و قوسی به کمرم دادم و دست و روم و شستم .

از وقتی که با ، بابا اشتی کرده بودم شده بودم همون پسر شیطون بلا

رفتم پایین و بلنددد گفتم سلامممم بر خانواده همیشه شاداب خودمم ‌

بابا : سلام عزیزم صب بخیر .

اراد : سلام صب بخیر .

صبب شماممم بخیر .

فاطیما خانم چایی بدست اومد .

من : سلاممم فاطیما خانم خودمون .

فاطیما خانم بیچاره تعجب کرده بود گف : سلام به روی ماهت پسرم .

من : خسته نباشید خانم ‌..

فاطیما خانم : مونده نباشی گلم ..♡

نمیدونم چرا حس میکنم انگار اراد داره یه کارایی میکنه و یه خبراییه خیلی تو خودشه شبیه آدمای عاشق شده ..

+ داداشی خوبی ؟

جوابی نشنیدم

دوباره بلند تر گفتم دادااااششش

گف : جانمم بله چیشده ؟

+ چرا تو فکری چیشده خبریه ؟

- نه چه خبری خوبم چیزی نیست ‌.

+ باششش منم که گوشام درازه و عر عر میکنم دیگه..

بابا : عه دارا سر سفره ..

+ چشم ببخشید اصلا شروع کنیم به خوردن تو ام بخور داداش فکر نکن اینقدر پیر میشی ..

امااا نه من باید می‌فهمیدم قضیه از چ قراره فکر کرده از دست من میتونه نجات پیدا کنه

و قرار از این شد ک هر موقع دیدم خیلی تو گوشیه یه جوری با یه ترفندی ببینم تو گوشی چیکار میکنه..

این شد که اون روی شیطانی من زد بالا ...

از زبان اراد # :

وای خدااا دارا بفهمه بدبختم کلی سوال پیچ‌ میکنه کجا دیدیش چجوری با هم آشنا شدید از کی ؟ و.....

باید حواسم باشه نفهمه.... .

آیسان دختر خوبی بود .

خیلی خوببب .

پدرشو که می‌شناختم ، خونشون نزدیک خونه ماعه خواهر کوچیکتر آیسان مریض میشه و میارنش مطب و من بهش رسیدگی میکنم . خواهرش به اسم آیلار دختری بامزه و شیرین که من بهش ۳ هفته پیش کمک کردم ..

فلش بک به سه هفته پیش ...

داشتم از اتاقم میومدم بیرون که برم خونه دیدم یه دختر که می‌خورد ۲۵ سالش اینا باشه با یه دختر بچه توی بغل که ظاهرا اونم ۵ اینا سال سن داشت داشتن می‌دویدند به سمت میز منشی ..

من سریع رفتم جلو و گفتم مشکلی پیش اومده؟ من دکترم !

دختر برگشت رو به من !

چه دختر زیبایی بود با اون چشای عسلی ترسیده و موهاش هم زرد بود خیره به من داشت نگاه می‌کرد ♡

یه لحظه بدنم گر گرفت دلم میخواست ساعت ها بهش نگاه کنم ..

سریع به خودم اومدم و نگام و دادم به دختر بچه می‌خورد بهش تب داشته باشه دستمو رو پیشونیش قرار دادم دیدم به شدت تب داره ..

سریع بچه رو از دستش گرفتم ، به اتاق رفتم و روی تخت خوابوندمش.

از دختر بزرگتر پرسیدم : بیماری خاصی یا ... دارن ؟

دختر : بله . بیماری قلبی داره بخاطر همین برای تب بالاش ترسیدم .. و آوردمش اینجا.

من : باش شما نگران نباشین الان براش سرم وصل میکنم و امپولشم به سرمش میزنم . چیز خاصی نیست به علت سرماخوردگی تب کرده .

دختر : باش ممنون از لطفتون ..

من : وظیفه است ♡.

برای دختر بچه سرم و ... وصل کردم بعد از چن دقیقه به خودش اومد و کسی رو به اسم آیسان صدا کرد ..

اون دختر که انگار اسمش آیسان بود گفت : جانم آیلار؟ خوبی ،؟

آیلار: آره سرم درد میکنه .

آیسان: خوبه ابجی سرت درد میکنه چون سرما خوردی چیزی نیست ..

من : سلاممم آیلار خانم .. حالتون خوبه ؟ سلامتید؟

آیلار: سلام . ممنون خوبم ولی شما ؟

آیسان: آبجی ایشون همونین که حالت بد بود اومدیم پیششون و حالت و خوب کرد دکتر کیانی .

آیلار: اهان پس ایشون دکترن . شما خوبین آقا دکتر ؟

من : به من‌نگو آقا دکتر میتونی بهم اراد بگی . تا حالا پرنسس خانم چطور باشن ؟

آیلار: باش اراد خب منم خوبم ..

من : خداروشکر رو به خواهر بزرگتر : شما میشه چند دقیقه بیایید .

آیسان: بله ..

رفتم بیرون و دنبالم اومد .

گفتم : خیلی وقته بیماری قلبی دارن؟

آیسان: از موقع تولد .

من: اهان باشه نگران نباشید الان حالش خوبه ولی بزرگتر که شد میتونید عملش کنید .

آیسان : بله . میدونم سریعا اقدام‌ میکنیم.

من : باش خداروشکر امیدوارم همیشه سالم باشن .

آیسان: ممنون آقا دکتر .

من : خواهش میکنم .

از زبان آیسان # :

دوستام همیشه درباره عشق در نگاه اول میگفتن اما من باور نمیکردم نمیدونم چرا وقتی دیدمش جذبش شدم ..

چشای آبی با نگاه خاص و مهربون خودش..

البته من میشناسمش اراد کیانی .. برادر بزرگتر دارا کیانی ..

دارا کیانی ‌.. برادرم ایهان باهاش تو یه دانشگاه درس میخونه و باهاش و با هم دوستن وای دوست ساده . البته منم تو اون دانشگاه درس میدادم وکالت ...

پدرم که از قبل پدر اراد و می‌شناخت ‌.‌‌.. از هر نظر با هم در ارتباط بودیم ..

از زبان اراد # :

بهش گفتم : میتونم فامیلی تونو و بدونم ؟

آیسان: مهرزاد هستم . پدرم پدرتون و می‌شناسن اسم پدرم فرزاد مهرزاد هست .

من : اوو بله بله میشناسمشون بهشون سلام برسونین .

آیسان: سلامتیتون و میرسونم‌ممنون .

اوههه باورم نمیشد...

پس میتونم بعدا هم ببینمش :)

فرداش چهارشنبه باباش اومد تو مطب من می‌شناختم اونم‌منو می‌شناخت. رفتم جلو گفتم سلام آقای مهرزاد .

مهرزاد : عاا سلام پسر گلم خوبی ؟

پدرت کجاست ؟

من : پدرم تو اتاقش هستش بفرمایید...

رفتم جلو در بابا زدم گفت بفرمایید .

رفتیم تو بابا تا مهرزاد و دید گف : به اقا فرزاد رفیق خودم سایت سنگین شده این ورا نمیای ‌...

مهرزاد : نه که خودت میای ..

بعد هر دو خندیدن

مهرزاد : من دیروز دختر بزرگترم دختر کوچیکترو آورده اینجا درسته ؟ آخه آیلار دختر کوچیکم بیماری قلبی داره بعد سرماخورده به کسی نگفته ایسان فهمیده اوردنش اینجا انگار آقا اراد درمانش کرده ! درسته اراد ؟

من : بله آقا مهرزاد تب داشت براش سرم و .. اینا زدم بهتر شد .

مهرزاد : دستت درد نکنه پسر گلم اگه نبودی الان معلوم نبود چه اتفاقی براش میوفتاد ..

آخه اون زمان همه جا بسته بود یا جایی هم میرفت میگفتن دکتر نیستش ‌.

من : خواهش میکنم آقای مهرزاد کاری نکردم وظیفه ام بود هر دکتر دیگ هم بود همین کارو میکرد .

من میرم شما با هم راحت باشید .

از اتاق اومدم بیرون .

بعد از چند دقیقه آقا مهرزاد اومد بیرون و از من هم خدافظی کرد و رفت .

بابا اومد تو اتاقم و گفت : اراد بابا وقت داری ؟

+ اره بابا جانم ؟

- قراره جمعه من و تو و دارا بریم خونه آقا مهرزاد گفتم که خبر داشته باشی .

از ته دل مث چی خوشحال بودم.

+ باش بابا من میام .

- خوبه من میرم .

+ باش .

بعد اینکا بابا درو بست شروع کردم به رقصیدن عین چی خوشحال بودم تا حالا اینطوری خوشحال نشده بودم انگار نه انگار دکترام...

به دارا هم گفتم قراره بریم خونه مهرزاد اینا بعد گفت: ایهان مهرزاد هم پسرشه نه ؟

من : آره تو از کجا میشناسی ؟

دارا : آخه با هم تو یه دانشگاهیم تازه خواهرش آیسان مهرزاد هم دبیر مون هستش .

. خدایاااا انقدر خوشحال شدم یعنی ببین خدا هم داره از هر طرف ما رو به هم نزدیک میکنه گفتم : پس جمعه آماده باش قراره بری خونه شون .

اونم گفت باشه.

بالاخره جمعه رسید و ما آماده شدیم رفتیم خونه شون.

در زدیم که اقا مهرزاد و زنش سمیه خانم اومدن استقبالمون .

ایهان رفت و به دارا سلام داد اونم استقبال کرد و صمیمانه سلام و علیک کردن .. و پیش هم نشستن

آیسان و آیلار و سمیه خانم هم پیش هم .

بابا و اقا مهرزاد هم پیش هم نشسته بودن .

دیدم من خیلی این وسط تنها موندم رفتم پیش پسرا گفتم: سلامم پسرا چیکارا میکنید ؟

دارا : هیچی داداش داشتیم راجب دبیر هامون غیبت میکردیم و میخندیدیم

ایهان : البته خواهر گل من جز اوت دبیرا نیستااا بگم .

آیسان یدفعه از اون ور : اگه به دبیرا نگفتم اداشونو در میارید آیسان نیستم ..

ایهان : گیر نده ابجی جون ..

آیسان هم یه چپ چپ بهش نگا کرد .

ایهان : دارا اینجا نمیشه بلد شو بریم اتاقم اداشونو در بیاریم راستی زنگ بزنیم به حامد ایستگاهشو بگیریم

دارا : یوهو بلند شو ایستگاه گیری حامد عالیه .

و اونا هم رفتن .

منم آروم نشستم رو مبل و به روبه رو خیره شدم یدفعه چشای ناز آیسان جلو چشام اومد دیدیم داره چایی تعارف میکنه تشکر کردم و ور داشتم فک کنم خیلی ضایع شده بودم چون بابا یه تک‌صرفه آرومش کرد ک من به خودم اومدم .

خلاصه کلی خوش و بش کردیم و برگشتیم خونه بابا تو راه یجوری نگام میکرد انگار یکی و کشتم منم سرم و مینداختم پایین ‌.

رفتیم‌ تو خونه بابا تا لباسشو عوض کرد گف اراد بیا اتاقم

خداروشکر اون لحظه دارا تو اتاق ایهان بود و ندید وگرنه سوال پیچم میکرد .

رفتم سمت اتاق بابا و در زدم ‌.

- بیا تو ‌.

رفتم تو .

یه نگاه چپ چپ بهم انداخت و گفت چه غلطی کردی بیشور ؟

+ بابااا کاری نکردم که .

-عمه ام بود داشت به دختر فرزاد یسره نگاه می‌کرد؟

+ خب بابا عاشق شدن گناه ؟.

- عاشق شدن گناه نیست دید زدن به دختر مردم گناه

+ ببخشید غلط کردم . بخدا دوستش دارم قصدم بد نیست.

- من پسرمو میشناسم وقتی میگه دوست دارم یعنی دوست داره ‌ . ولی بنظرت فرزاد میزاره ؟

میشه باهاش حرف بزنین .؟

- سعیمو میکنم . تو ام حد و حدودتو بدون ..

+ چشم امر دیگ ای ندارید ؟

- بچه پرو .. نه برو شب بخیر.

+ شب بخیر .

فرداش داشتم از خیابون رد میشدم آیسان و دیدم سریع با ماشین پیچیدم جلوش کرفتم سلام خوب هستید .

آیسان: سلام ممنون .

من : خونه میرید ؟

آیسان: بله .

من: منم دارم میرم خونه ، خونه شما ام نزدیک خونه ماعه بفرمایید برسونمتون.

ایسان: مزاحم نمیشم خودم میرم .

من : مزاحم چیه مراحمید ، اگه آقای مهرزاد بفهمه سر راه دخترشو دیدم سوار نکردم چی بهم میگه .

آیسان هم یه خنده کوتاه کرد و با تشکر وارد ماشین شد .

من : آیسان خانم .

آیسان : بله؟

من : به خدا قصدم مزاحمت و ... نیست حتی به‌ پدرم هم موضوع رو گفتم میخوام یکم بیشتر بشناسمتون .

قرار شد پدرم با پدرتون صحبت کنه‌.

میشه شما ام لطف کنید و شمترتونو به من بدید البته اگه خودتون هم میخوایید ها .... ممنون میشم .

آیسان : خوووب میدونید ... چجوری بگم ..

خوب باشه ... من..م بدم نمیاد یکم بیشتر باهاتون آشنا بشم .. شمارمو میدم ‌.

عین چیییییییی خوشحال بودم شمارشو گفت و تو گوشیم سیو کردم به اسم" آیسان ♥️"

رسوندم جلو در خونشو منم رفتم .

از زبان آیسان:

اخخخخ دختر چرا به این آسونی شماره دادی اخههه (قلبم : چوننن تو اممم دوستش دارییییی)

لعنت بهت ساکتتت شو وای خدا چه بلایی داره سرم میاد واقعا عاشق شدم انگاری اره

بعد اینکه شمارمو بهش دادم چند باری با هم حرف زدیم و خیلی ازش خوشم اومد پسر خوبی بود ..

( قلبم : دروغ نگوو بگو بیشتر عاشقش شدم )

فلش بک به زمان حال

امروز باهاش قرار داشتم تو پارک میخواستیم بریم بیرون .

میخواستم برم بیرون که دارا :

کجاا آقا اراد ؟

- دارا چرا مثل بازپرس ها سوال میپرسی هیچ جا دارم بیرون یکم هوا بخورم ..

+ باش برووو .

از زبان دارا # :

من که میدونم داری میری همونی که عاشق شدی و ببینی من میفهممممم آخر

لباسامو پوشیدم و سوئیچ ورداشتم و دویییدم بیرون پشت سرش .

هر جا میرفت تعقیبش میکردم ک دیدم رفت پارک .

منم پیاده شدم پشت سرش رفتم و دیدم یه دختری هم اومد پیشش و به هم در حال حرف زدننن.

هیعععععع این دخترهه این دخترهههه مگه آیسان دختر دوست بابا نیست اسمش چی بوددد فرزاد اها اره فرزاد مهرزاد وای نههه . باورم نمیشد .

یکم که با هم حرف زدن رفتن جلو تر ک دیرم دست همو گرفتن منم‌سریع گوشیمو در اوردم و عکس انداختم‌‌. برای روز مبادا که از آقا اراد آتو داشته باشم

خوب شیطنت من برطرف شد آخر فهمیدم کیو دوست داره پس سوار ماشین شدم و رفتم ..

از زبان اراد :

چقدر آخه این دختر خوشگله .

آروم آروم دستشو گرفتم ک لپش گل انداخت .

کلی از عقایقم گفتم و کلی از عقایقش گفت .

خدایا من عاشقش بودم هیچ عاشق تر شدم..

این داستان ادامه دارد ...(به اسم لو رفتن اراد )

★☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆★



تاريخ : یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳ | 15:26 | نویسنده : کیانا |