به نام خدا
رمان : زخم عشق
پارت: پنجم
نمیدونم یهو چی شد که پسره افتاد تا به خودم بیام سیاوش دستم رو گرفت و به سمت ماشین رفت درو باز کرد و منو نشوند تو ماشین درو بست و دوباره سمت پسره رفت.
و شروع کرد به زدنش یه فکر به ذهنم رسید در ماشین رو باز کردم و پا به فرار گذاشتم تا میتونستم تند می دویدم نمی دونستم مقصد کجاست فقط میدویدم ، فقط میخواستم خلاص بشم !!.
#سیاوش
آخرین لگد و به شکم پسره زدم و برگشتم سمت ماشین با بهت داخل ماشین و نگاه کردم با پیدا نکردن افرا اخمام تو هم رفت و صداش زدم : افرا ؟؟
هیچ صدایی نیومد
توی یک لحظه بوی عطر و قیافه اش و آخرین صحنه ای که از نیلوفر به یاد داشتم جلو چشم اومد و با دست مشت شده چند بار پشت سر هم محکم به بدنه ماشین کوبیدم .
در آخر با درد گرفتن دستم عقب کشیدم و بیحال سر خوردم و روی زمین نشستم و به ماشین تکیه دادم ..
دستم خونی وزخمی شده بود وحشتناک درد میکرد ولی اندازه دردی که روحم داره میکشه نبود دست روی سرم گذاشتم و محکم داد زدم : تو ام از دستم لیز خوردی افرا ! پیدات میکنم پیدات میکنم دختره چموش و یک دنده ! فقط دستم بهت برسه!!!..
بعد از چند ثانیه که آروم تر شدم بلند شدم و داخل ماشین نشستم و همینطور زیر لبم تکرار میکردم پیدات میکنم !
گوشیمو از جیبم بیرون آوردم و همونطور که ماشین و روشن میکردم به رضا زنگ زدم .
الو؟
- سلام داداش خوبی ؟
همین الان چند نفر و میفرستی بیوفتن دنبال اون دختره تا عصر باید تو عمارت باشه رضا (بلند تر داد زدم ) فهمیدی؟؟؟
-چی شده داداش آروم؟
دختره لجباز فرار کرده از دستم
پیداش میکنم پیداش میکنم اگه من اونو آدم نکنم سیاوش نیستم !
- باش داداش آروم باش پیداش میکنم !
زوددد!
و بعد گوشی و محکم پرت کردم به یه طرف هنوز یک زره از حرصم تموم نشده بود محکم روی فرمون کوبیدم و فریاد زدم :دعا کن گیرت نیارم افراا!.
به پارکینگ شرکت رسیدم ماشین و پارک کردم نفس عمیقی کشیدم وارد سرویس بهداشتی شدم و سر و وضعمو کمی درست کردم
آبی به صورتم زدم و با خشک کردنش وارد اتاقم شدم .
سرمو رو دستم گذاشته بودم و هیستریک وار پامو تکون میدادم تا در اتاق زده شد با صدای گرفته ای گفتم : کیه ؟؟
در باز شد و رضا با قیافه ای گرفته وارد شد .
عصبی غریدم: مگه نگفتم پیداش کنید الان دارید چه غلطی میکنید ؟
اومد روی مبل اتاق نشست و گفت : آدما دنبالشن بسه چته ؟ به خودت نگاه کردی انگار از جنگ برگشتی !
دستت چی شده ؟.( دستمو سمت خودش کشید ) بده ببینم.
وقتی وضعیت دستمو دید ، دستشو به شکل خاک تو سرت بالا آورد و بعد بلند شد و گفت:روانی کبود کردی خودتو!!!
درست حرف بزنااا!!
چپ چپ نگاه کرد و رفت بیرون و با یه لیوان آب و مسکن برگشت
تازه به صندلیم تیکه دادم بودم که دوباره در اتاق زده شد .
بفرمایید..!
منشی وارد شد و گفت : آقای تهرانی خواستن برید اتاقشون .
سرمو تکون دادم و گفتم : باشه .
بلند شدم یه ورق مسکن از روی میز برداشتم و دو تا قرص جدا کردم و با آب قورتش دادم به سمت در اتاق رفتم که رضا بلند گفت : دو تا کم بود داداش همشو مینداخنی !
به چپ چپ نگاه کردنش اکتفا کردم و از اتاق بیرون رفتم..
#افرا .
آنقدر دوییدم تا دیگه نفس کم آوردم نفس های محکم میکشیدم روی نیمکتی که اون نزدیکی بود نشستم و نفس های محکم کشیدم .
تازه مغزم انگار درک کرد چه کاری انجام دادم!
خدایا الان چیکار کنم ؟ من هیچ جا نمیشناسم و جایی برای موندن ندارم!! الان دختر تک و تنها وسط جایی که نمیشناسم حتی کجاست چیکار کنم..
یکدفعه احساس غریبی کردم با دیدن نگاه های پسری که روم زوم شده بود سرمو پایین انداختم و محکم خودمو بغل کردم .
خدایا پیش سیاوش جام امن بود چرا یکدفعه ای دست به فرار زدم ؟
نفس عمیقی کشیدم از ته دلم واقعا پشیمون بودم!.
دست کسی روی شونم نشست که با ترس عقب کشیدم و از جام بلند شدم که دیدم همون پسره دستمو گرفت و میخواست بکشه که بی هوا شروع به جیغ و فریاد زدن کردم .
با حلقه شدن دستاش دور دهنم نتونستم تحمل کنم و بغضم شکست و گریه کردم ته دلم سیاوش و بلند صدا میزدم حداقل اون پناهی برای من بین این گرگا بود ..
با شل شدن دست پسری که دستاشو دور دهنم گرفته بود ، خودمو جلو کشیدم و با ترس عقب و نگاه کردم این مرده همونی که بهش میگفتن وحید بود که محکم به سر یارو زده بود .
لب زد : خوبی ؟
اشکامو پاک کردم و سرمو تکون دادم .
جلو اومد و با چشای ریز شده گفت :تویی که عرضه فرار کردن نداری برای چی دست رو این کار میزنی ؟؟ خواستم چیزی بگم که دستشو به نشونه سکوت روی دهنش گذاشت و گفت : مبادا مبادا سیاوش از این اتفاقی که چند ثانیه پیش افتاد چیزی بفهمه ! اون موقع دیگه مرگ هم نمیتونه جلوش و بگیره !! همینطوری به اندازه کافی سگش کردی...
دستاشو سمت ماشین گرفت و گفت : سوار شو بدو نزار بدتر عصبی شه .
بی صدا سوار شدم وحید درو قفل کرد و به سمت سوپرمارکت رفت وقتی بیرون اومد یدونه ابمیوه دستش بود سمتم گرفت و گفت : بخور رنگ گچ شدی!!
لبخندی زدم و بعد از باز کردن آبمیوه کمی ازش خوردم که ماشین شروع به حرکت کرد و استرس من بیشتر شد .
# سیاوش
به اتاق بابا رسیدم نفس عمیقی کشیدم صدامو صاف کردم و در اتاقو زدم .
از روزی که بحث کرده بودیم و یه چَک مهمونم کرد با هم حرف نزده بودیم .
با صداش که گفت : بفرمایید .
درو باز کردم و داخل رفتم همون جلو در وایسادم و گفتم : منشی گفت کارم داشتید درسته !؟.
بابا عینکش و از روی چشمش برداشت و گفت : از کی تا حالا با من حرف زدنی جمع میبندی ؟
سرمو بالا آوردم و گفتم:کارم داشتی پدر
با لبخند نگاهم میکنه و جوابم رو میده: اره .. دارم میرم پیش مادرت و چند روز میمونم شرکت به تو میسپارم یه چندتا قرار داد هم هست بهشون رسیدگی کن حواستم به پاکزاد باشه ؛ دیرهم سرکار نمیای به رضا هم بگو حواسشو جمع کنه مهمونی و اینا هم نمیگیری.
داری مثل یه نوجَوون باهام رفتار میکنی !.
_نگرانم سیاوش.
نگران من نباش حاجی.
_دقیقا نگران توام که نمیدونم داری چی کار میکنی.
با یاد آوری افرا لبخندی رو لبم میشینه ، لبخندی که از حرص میزنم و بابا نمیدونم به پای چی میزاره که میگه : هنوز بهم نگفتی اون دختره کی بود..
یکی از همکلاسی های دانشگاه قبلا با هم دوست بودیم اومده ایران زندگی کنه.
_تو دوست داشتی؟
طعنه میزنه و من با لبخند فریبنده بهش زول میزنم و میگم:ما میخوایم باهم ازدواج کنیم.
جا میخوره دهن باز میکنه چیزی بگه که در به صدا در میاد
_بفرمایید
منشی:آقای تهرانی راننده پایین منتظرتونن داره دیر میشه
_بله دارم میام
منشی رفت بیرون که به من نگاه کرد.
_ازدواج کنید؟مگه بچه بازیه.
دیرتون شد آقای تهرانی گفتم که نگران من نباش حاجی
تو سکوت سرشو تاسف بار تکون داد و رفت بیرون
پشت سرش از اتاقش زدم بیرون و رفتم تو اتاق خودم داشتم وسایل رو مرتب میکردم که وحید زنگ زد
بله
_علیک سلام مرسی منم خوبم شکر
مسخره بازی در نیار وحید ، اعصاب ندارم کار داری بنال!
_اگر نمیخوریم این دختره رو پیدا کردیم چی کار کنیم
لبخند رو لبم میشینه
بیرینش عمارت
از اتاقم زدم بیرون رضا رفته بود دنبال کارای شرکت
به سمت پارکینگ رفتم که دیدم بابام داره با رضا حرف میزنه ؛به سمتشون میرم که حرفشون رو میشنوم که به رضا میگه:دیگه پسرم حواست به خودتون باشه.
حرفاشون تموم مشه رضا بهم نگاه میکنه و میگه:سویچ.
سویچ من؟
_نه واسه بابا رو میگیرم.
کار دارم.
_میدونم بده ماشین نیاوردم عقل کل منم برسون بعد برو
سویچ رو پرت میکنم سمتش که تو هوا میگیره میره پشت فرمونمیشینه
که بابا بهم میگه:مراقب خودت باش همو بغل میکنیم و خداحافظی و بابا میره منم میرم سمت ماشین ومیشینم .
به سمت خونه رضا میریم و بعد اینکه پیاده میشه و پست فرمون میشینم با سرعت به سمت عمارت میرونم.
#افرا
به سمت عمارت میروند و من هر لحظه قلبم تند تر از قبل میزد.
رسیدیم در عمارت باز شد و وقتی که ماشین وایساد در سمت من باز شد و سیاوش منو از ماشین پرت کرد بیرون خیلی یهویی بود بخاطر همین جیغ کشیدم خم شد و یه دستش رو روی زانوش گذاشت و با اون یکی فکم رو گرفت..
_فکر کردی میتونی از دسته من در بری؟منم گوشام مخملی و دراز نمیتونم پیدات کنم!ها!هااااااا؟؟؟
از ترس داشتم میلرزیدم.
+مممممم.....ممن....
با پشت همون دستش کوبید تو دهنم پاره شدن لبم و جاری شدن خون رو حس کردم حس کردم.
کمر بندشو باز کرد و من خودم رو با ترس و لرز میکشیدم عقب و اون جلو میومد و کمر بند رو دور دستش میپیچد و یهو محکم بلندش کرد روی پام زد از درد جیغی کشیدم که دومی رو هم پشت سرش زد
+فکر کردی میزارم فرار کنی وبری پیشش هر ننه قمری که دلت خواست
و باز هم زد نمیدونم چقدر گذشته بود ولی دیگه حتی جون نداشتم تا التماسش کنم که ادامه نده هرچند اون نمیشنید انقدر زد که خودش خسته شد.
از موهام گرفت و بلندم کرد و من به اون نقاب سیاه و چشمش زول زده بودم تاریک و بی حس......
این داستان ادامه دارد ...
امیدواریم خوشتون و بیاد ✨♥️
دوستتون داریم بوس✨♥️
18:00
.: Weblog Themes By Pichak :.



