
به نام خدا
رمان : شیشه عشق
پارت : شانزدهم .
رمان : شیشهی عشق .
پارت :۱۶
#دنیز
دستمو روی صورتم گذاشتم و نامفهوم گفتم : تروخدا بسه ادامه نده .
محکم بغلم کرد و گفت : خالی کن خودتو خالی کن خانم وکیل ، بیشتر از خودت دوستش داری و ولی میخوای نشون بدی چقدر قلبت شکسته ...
# دانیال .
تا ملودی پشت سر دنیز رفت سریع به سمت ساواش رفتم و از یقش گرفتم و روی نیمکت توی پارک نشوندمش و با صدای بلندی گفتم : تو مگه نگفتی دل دنیز و میشکنم ، مگه نگفتی از خودمدورش میکنم ، مگه نگفتی کاری میکنم دیگه اسممو نیاره که بعدش تو دردسر نیوفته !!
( محکم روی سینش کوبیدم و ادامه دادم) پس الان اینجا چه غلطی میکنی؟! بسه بابا بسه کم آزارش بده !!
چیشد قرارداد یک سالهات با نازنین چند سال طول کشید ؟؟؟
دستشو روی دستم که روی یقش بود گذاشت و بیرون کشید و با حالت سرد و حس عصبی که داشت فریاد زد : نازنین مرد
سرطان داشت نگفته بود ، همون سال که قراردارمون تموم شد آزمایششو بهم نشون داد نتونستم میفهمی ؟؟ نتونستم ولش کنم گناه اون این بود منو دوست داشت گناه من و دنیز هم این بود که همو دوست داشتیم .
دستی به صورتش کشید و انگشت اشاره اش و سمتم گفتم و گفت: فقط یه بار یه بار یه کار کن ببینمش بزار ببینمش همه چیو براش توضیح بدم .
اون که دیگه به وجود من نیاز نداره ، تو قلبش هم جایی برای من نیست فقط میخوام بهش توضیح بدم که بعد منو به عنوان یه عوضی نشناسه!.
سرمو پایین انداختم و بعد از چند دقیقه سکوت گفتم : الان پریشونه نمیشه بزار آروم تر بشه الان بهش بگم بدتر واکنش نشون میده بزار آروم تر بشه خودم خبرت میکنم .
و بعد سریع با دوتاشون خدافظی کردم و سمت ماشین دویدم .
رسیدم دیدم دنیز با دستش اشک روی صورتشو پاک کرد و با بیخیالی به صندلی ماشین تکیه داد .
در ماشین باز کردم و سمت راننده نشستم ملودی صندلی شاگرد و دنیز هم عقب بود .
آنقدر بی خیال بود که حتی نمیدونستم چی باید بگم !
از هیچکس صدا در نمیومد صدامو صاف کردم و آروم گفتم : دنیز ؟
نگاشو سمتم چرخوند و گفت : بله!؟
+ نمیخوای درباره ساواش بیشتر فکر کنی ؟
پوزخندی زد و گفت : منظورت آقای زندِ؟
با تعجب نگاهش کردم که گفت : فکر نکنم بین من و آقای زند چیزی باشه که بخوام دربارهاش فکر کنم ! اِهم بعدشم داداش مگه شما نمیگفتی آقای زند کرد زیاد خوبی نیست ؟
+ اما..
- اما و اگر نداریم داداش من میخوام دیگه راحت زندگی خودمو بکنم !. از عاشقی به اندازه کافی ضربه خوردم دیگه عوض شدم الان دیگه به آرزوم رسیدم و شخصیتم میلی با قبل فرق کرده و حسدانتقام و جنگجویی که توی قلب من شکل گرفته و هیچکدومتون نمیتونید درک کنید!
من دیگه اون دنیز نامجو قبل نیستم ! الان دیگه با یه دنیز نامجو دیگه سر کار دارین .!
میخواستم حرفی بزنم که ملودی دستشو روی دستم گذاشت و گفت : به نظرم این موضوع و فعلا تموم کنیم، هوم ؟ چون فکر کنم دنیز الان حال خوبی برای این صحبت نداره درسته ؟
- نه ملودی جون ، حال من عالیه ولی حرف دیگه ای نمیبینم توی این ماجرا!
و فک کنم کاملا حق با منه پس صحبتی نمیمونه درسته؟
باورم نمیشد ..
فقط تونستم نگاه به ملودی که با تعجب نگاهم میکرد بکنم!
نفس عمیقی کشیدم و پدال گاز و بیشتر فشار دادم تا به خونه ملودی رسیدیم خدافظی کردیم و رفت .
از تو آیینه ماشین نگاهی به دنیز انداختم که ایرپاد تو گوشاش گذاشته بود و بی توجه چشاش و بسته بود! به خونه خودمون که رسیدیم دنیز زودتر ازم پیاده شد و داخل رفت !
منم وارد خونه شدم در اتاقش بسته بود فقط ضربه ای به در زدم و گفتم : شب بخیر جوجو.
به سمت اتاق خودم رفتم و روی تخت دراز کشیدم چشامو بستم تا فقط کمی درد سرم آروم بگیره
#دنیز .
همینطور که روی تخت دراز کشیده بودم و ایرپاد تو گوشم بود به تمام خاطره هام که ازش داشتم فکر میکردم تنها چیزی که ازش توی توی ذهنم داشتم گریه ! شکستن قلبم و غرورم بود !..
فک میکنم ...! فک میکنم وقتشه حالا به قولم عمل کنم ! شکوندی منو ساواش میشکونمت !
(صبح)
#دنیز
صبح زودتر از دانیال بیدار شده بودم صبحانه رو خوردم و لباسامو پوشیدم بیشتر از روزای دیگه به خودم رسیدم میخواستم کفشامو بپوشم که دانیال از اتاقش بیرون اومد و گفت : دنیز ؟ میری دفتر ؟
+ اره داداش سفره بازه صبحونه بخور من کار دارم میرم خدافظ .
- مواظب خودت باش خدافظ .
در ماشین و باز کردم و حین رانندگی با فکری که توی ذهنم داشتم لبخندی گوشه لبم میومدکه خودم هم ازش میترسیدم! ولی بخاطر انتقامی که میخواستم بگیرم این لبخند پر رنگ تر میشد !
با رسیدن به دفتر ماشین و پارک کردم و داخل رفتم .
( ترجمه)
اتاق هاکان رفتم تنها کسی که توی این کشور تموم زندگی منومیدونست وکیل هاکان آندیچ بود !
قرار بود تا چند ماه دیگه به عنوان کار آموز توی دفترش باشم تا برای خودم دفتر مستقلی بزنم !
با لبخند بهش سلام دادم .
لبخندی روی لب اونم برای دیدنم نشسته بود و با خوش رویی جواب سلامم و داد .
جلوتر رفتم و گفتم : آقای هاکان آندیچ پسر قصه مون برگشته ! هنوزم سر تصمیمی که گرفته بودی هستی ؟
خنده بلندی کرد خودکارشو روی میز گذاشت و گفت : چه جورم خانم وکیل!
لبخند روی لبم پر رنگ تر شد که گفت : تو آماده ای ؟
عین لحن خودش گفتم : چه جورم آقای وکیل!
این داستان ادامه دارد !...
بچه ها موندید تو آب نمک؟😂 ببخشید دیه قول میدم پارت بعدی زودبزارم😁
ولی شخصیتی که دنیز الان برای انتقام گرفته به نظرم همه باید داشته باشننن😁😁
امیدوارم دوست داشته باشید ♥️
بخاطر تاخیر هم معذرت میخوامممم♥️
2:00
.: Weblog Themes By Pichak :.



