
#ادامه رمان عمارت بدبختی من . پارت دوم :
از ترس سرمو انداختم پایین و یک تیکه از لباسم لای انگشتام گرفتم.
- ببین چیکار کردی؟
با لکنت گفتم :+ارباب ... خودم جم مع..یکنم..
- اونو که خودت جمع میکنی .. ولی حواست کجا بود که زدی افتاد شکست .؟
عقب رفتم گفتم: شرمنده ارباب شما شامتونو بخورین من بعدش جمع میکنم..
حامی رفت و روی صندلی نشست .
- حق نداری تا ناهار فردا به غذا یا آب دست بزنی هیچی نمیخوری .
با این جمله سریع سرمو و اوردم بالا و التماس وارانه نگاش کردم .
+آقا تروخدا رحم کنید .. گشنم.....
- ساکت شو .. همین که نزدمت برو خداتو شکر کن داری چند روزه بد جور رو مخم راه میری نزار اون روم بالا بیاد..
اَه اَه اَه انگار روی دیگه ای هم داره همیشه ..... دیگه .
الله و اکبر باز نمیخواستم فحش بدم...
هیچی دیگه بدبخت شدم .. بخاطر یه پارچ که روی زمین افتاد از این غذا هایی که با زحمت درست کردیم و روی میز بود هم محروم شدم بابا من گشنمه آخه چرا این مرد دلرحمی نداره ...
غذاشو جلوم با ولع خورد.....
نگام حسرت زیادی توش بود .. از گشنگی و خستگی نمیتونستم سر پا وایسم.
حامی چنگالشو ور داشت وقتی اونگوشتو زد به جنگال و قشنگ گذاشت توی دهنش آب دهنمو قورت دادم ..
یکم دیگه اینجا میموندم از گشنگی خودم و حسرتی که اینا اینطوری دارن غذا میخورن و من تا ناهار فردا حق خوردن حتی آبم ندارم میمردم...
بالاخره غذاشون تموم شد ..
همه بلند شدن حامی نگام کرد و نزدیک گوشم گفت : تبسم! یادت نره چی بهت گفتم.. به خدا بفهمم چیزی خوردی (انگشتشو به سمت حیاط گرفت و گفت ) همینجا به فلک میبندمت . حواست باشه. فردا مشخص میشه ..
یه آدمی که گشنه و چشنهست سرحال نیست .. میدونم میدونیچنتام خبر چین توی آشپزخونه دارم.
با چشم هایی که کم مونده قطره اشک ازشون بریزه نگاش کردم و گفتم : چشم .
و اونم به سمت اتاقش رفت.
دستمالی که توی دستم بود و روی میز پرت کردم و آهی از ته دل کشیدم.
حامد نگام کرد و گفت : تبسم ..
نگاش کردم و گفتم: بله آقا؟
- اگه خیلی اذیتی بخور من باهاش حرف میزنم یه جوری راضیش میکنم .
+ نه ممنون آقا ... پدرمو در میارن اگه کاری که میخوان و انجام ندم.
حامد هم رفت اتاقش..
حداقل این حامد از حامی بهتر بود .. این همه بیرحمی از کجا میاد اخه؟!
همه میز و با بچه ها جمع کردیم زمین که پر از تیکه های پارچ و نوشابه روش ریخته شده بود و تمیز کردم ..
اومدم یه تیکه بزرگشم ور دارم که که انگشتمو بردید.
یه اوف گفتم و انگشتمو شستم.
رفتم توی آشپزخونه چسب زخم و ور دارم دیدم نشستن و دارن غذا میخورن .. دوباره نگامنگاه حسرت گرفت ..
الهی فدای خاله پورانم بشم دست هم به غذاش نزده .
رفتم جلو لپشو بوس کردم و گفتم : شما چرا نمیخوری عشق من؟
- وقتی بچه ام اجازه غذا خوردن نداره من چجوری بخورم و اون نگاه کنه.
+الهی من فدات شم بخور باشه؟ من تنبیهام بود.
بعدشم اصلا گشنم نیست بزار روی این ارباب کمکنیم بفهمه من از گشنگیچیزیم نمیشه ها؟ بعدم بهش یه چشمک زدم .
خندید بالاخره شروع به خوردن کرد .
ههه.. دروغ گفتم... ازهر روز دیگه بیشتر گشنمه .. غذا نخورم دیگه آب چی بود نامرد میزاشتی آب بخورم حداقل..
منم تا اونا بخورن وسیله هارو بشقابارو جابه جا کردم .
وقتی غذاشون تموم شد خاله پوران دستمو گرفت و گفت : بیا عزیزم بیا بشین تو ما بقیه شو جمع میکنیم باشه؟
نشستم سرم گیجمیرفت . حتما فشارم افتاده خوب گشنه ام بود .
همینطور نشسته بودم صدای قارت و قورت شکمم و شنیدم .
دست روی شکمم گذاشتم... باید تحمل کنی ..
بالاخره تو شکم یه خدمتکاری.. خدمتکاریکه توی عمارت بزرگ انسانی سنگدل به نام حامی زندگی میکنه ولی یمخوای چیکار کنی که قلبت دوستش داره...چه بخوای .. چه نخوای..
رفتم توی اتاقم و دراز کشیدم.
پاهامو توی شکمم جمع کردم و خوابم برد.
صب بلند شدم بیحال بودم خوب کسی که نه آب نه غذا بخوره همین اتفاقم میوفته بخاطرش ...
به زورم که شده از روی تختم بلند شدم تا بخاطر تنبلی و دیر اومدن هم تنبیه نشم.
آشپزخونه رفتم صبحانه رو با بچه ها آماده کردیم و دوباره سفره رو چیدیم.
لعنت آخه من از سرگیجه نمیتونم سر پا وایسم حالا برای این پذیرایی کنم؟
هوفففف هر بدبختی هست سر منمیاد..
رفتم و دوباره بالا سرش وایسادم ..
دیدم داره نگام میکنه نگاش کردم که گفت : واسم لقمه بگیر..
ای لعنت بهت لقمه تو هم من بگیرم میخوای تو دهنت هم بزارم؟
یواش یواش از هر چی که میخواست لقمه گرفتم و دادم دستش.
انگار مامانش بودم یواش یواش لقمه از هر چیزی که میخواست میگرفتم.
صبحانه شونو وقتی خوردن شروع به جمع کردن کردیم..
چه قشنگ.. ریتم زندگی من .. کلفتی .. بشور .. بپز .. بده بخورن .. دوباره.. بشور .. بپز.
تقصیر من بود پدر که هیچ ..مادرم که بچگیم از دست دادم همین حامی همین آقا حامی از بچگی منو میشناسه ..سرم به شدت گیج میرفت گشنگی تا مغز استخونم رفته بود ..
تازه اینا صبحانه خوردن ناهار و میخوام چیکار کنم ! ای وای....تا اون موقع من هزار بار میمیرم.
رفتم توی آشپزخونه اصلا حال نداشتم نشستم سرمو گرفتم توی دستم.
بهار اومد دست گذاشت رو شونه ام.
-الهی بگردمبرات گشنته؟
+بهار از گشنگی گذشته دارم میمیرم چشنمه گشنمه ..
- خوب ور دار یه چی بخور بهش نگو.
نگاش کردمو گفتم : انگار تو از کتکاش دردت نمیاد..
یه هوف کلافه کشید و گفت اینطوری آخه حالت خیلی بده.
دست انداختم رو زانوم و بلند شدم: نترس من هیچیم نمیشه...
شروع به خورد کردن پیاز ها شدم اینپیازها اشکم و در میآورد..
صدای ارباب اومد ..
- تبسم.. هوی تبسم..
دستمو شستم خشک کردم رفتم بیرون و گفتم: بله اقا؟
- چرا اتاقمو جمع نکردی؟
لعنتیی یادم رفت .
+ آقا آقا ببخشید .. شما خواب بودید گفتم بیدارتون نکنم.
اومد نزدیک تر صدای نفس کشیدنشو هم میشنیدم.
- اونوقت کی تو اومدی تو اتاق من تمیز کنی من خواب بودم؟ تبسممم جواب بده.. من از ۶ بیدارم چرا دروغ میگی؟ نکنه میخوای بخاطر دروغگویی و تنبلی هم تنبیه بشی؟
+ نه نه غلط کردم الان میرم تمیز میکنم.
- حیف غذا نخوردی فعلا جون نداری و نمیخوام بهت سخت بگیرم وگرنه حالیت میکردم دروغ گفتن به من یعنی چی ..
+ چشم ببخشید.
یه چپچپ نگام کرد و رفت.
رفتم توی اتاقش ..
اتاقی بزرگ ..
با وسیله های خیلی زیبا .
یعنی وسیله های اتاقش هم همشون رنگ جدیان مثل خودشه..
تا حالا لبخند حامی رو من ندیدم.
از همون اولش از من متنفر بود..
این داستان ادامه دارد...🌱
تا اینجا خوندی دلت میاد کامنت ندی و بری:(؟
.: Weblog Themes By Pichak :.



