به نام خدا .

رمان : زخم عشق

پارت : چهارم .

#افرا

تا بیرون رفت چشامو باز کردم قطره اشک روی گونم و پاک کردم که یاد حرفش تو ماشین افتادم ..

اگه ازدواج کنیم خیالت راحته دیگه؟

با ترس از جام بلند شدم و به اینور اونور نگاه کردم.

با دیدن پنجره اتاق سمتش رفتم بازش کردم ولی وقتی ارتفاع و دیدم با ترس سریع برگشتم.

نه اگه من پیش این‌میموندم بدبختم میکرد .

یه در توی اتاق بود بازش کردم فهمیدم سرویس بهداشتی هر جارو چک کردم یه جا برای بیرون رفتن نداشتم !!

تمام راه هایی که امید داشتم بتونم از شَر این مَرد خَلاص شم پوچ شد.

با بدبختی روی تخت نشستم و دستمو لای موهام کردم .

چند دقیقه طول نکشید که اشکم روی صورتم افتاد .

بی حواس دست کشیدم روی صورتم که از درد صورتم جمع شد و اخی گفتم .

کلافه شده بودم صدای گریم شدت گرفت دستمو به پتو‌کشیدم و محکم پرتش کردم زمین و سرم و روی زانو هام گذاشتم و جنین وار تو خودم جمع شدم .

یه لحظه انگار به خودم اومدم سرم و بالا آوردم و با بُهت به اینور و اونور نگاه کردم عکس مامانم کو؟؟

موهام بهم ریخته دورم ریخته بود و وضعیت جسمیم هم تعریفی نداشت‌.

با همون وضع بلندتر داد زدم : عکس مامانم کو لعنتی ؟؟؟

روی تخت و روی میز هر چقدر گشتم پیداش نکردم خدایا خدایاااااا

رفتم جلو در اتاق هر چقدر دستگیره رو فشار دادم باز نشد محکم کوبیدم روی در : سیاوش ؟؟ سیاوش ؟؟ تروخدا یکی بیاد عکس مامانم کجاست؟؟

هرچی صدا کردم، صدایی نیومد با نا امیدی و گریه پُشت در سُر خوردم که صدای قدم های کسی از پله ها اومد.

بلند شدم و دوباره به در کوبیدم که صدای چرخش کلید در اومد در باز شد و قامَت استوار سیاوش در چهار چوب در نمایان شد.

داشت به سمتم می‌آمد و من به عقب میرفتم قدم به قدم پام به تخت خورد و افتادم‌ روی تخت سمتم خَم شد و با یه لبخند گوشه لبش و صدای بَمی گفت:

_چیزی باعث آزارت شده که گریه کردی یا سَرت هنوز درد میکنه‌؟

قلبم دیوانه وار به قَفسه سینم می‌کوبید،

هر چقدر شجاعت که جمع کرده بودم توی یک لحظه با یه چشم تو چشم شدن باهاش پوچ شد با لکنت و صدای لرزون گفتم :

+نن..نه...مم...من...

_حالت خوبه؟ باید استراحت کنی.

+آره..نه...نمیدونم

_خب پس استراحت کن زود بخواب فردا زود باید بلند شی.

از اتاق رفت بیرون؛هنوز تو بهت هرم نفس هاش روی صورتم بودم که در دوباره باز شد و سیاوش به سمتم اومد چیزی تو دستش بود...اون...اون قاب عکس مادرم بود

_دنبال این بودی

بدون هیچ حرفی قاب عکس رو ازش گرفتم و با لبخند به تصویر مهربان مادرم نگاه کردم.

_چیزی خواستی یا به خودم بگو یا بی بی،بخواب زیاد بیدار نمون.

دوباره رفت و منو با رشته افکاراتم تنها گذاشت.

انقدر تو افکارم بودم که نفهمیدم کی صبح شد.

با برخورد نور تو چشمام چشمامو باز کردم که دیدم که بی بی پرده رو زده کنار

_پاشو دختر پاشو آقا منتظرته

با صدای خواب آلود جواب دادم

+منتظر من؟

_بله‌پاشو دست و صورتتو بشور لباس واست میزارم رو تخت لباستو عوض کن بیا پایین

+چشم

بی بی از اتاق رفت بیرون.بلند شدم و به سمت سرویس بهداشتی رفتم صورتمو شستم و نگاهی به صورت درد‌مندم کردم با برخورد آب سرد به صورتم درد بدی سراغم اومد که خوابم پرید به صورت کبود و سَر باند پیچی شده ام نگاه کردم و به بیرون رفتم.

روی تخت رو نگاه کردم ودیدم که بی بی یه دست لباس بیرون رو تخت گذاشته مگه جایی قراره بریم‌‌؟

به سمت لباس ها رفتم یه شلوار مشکی با بافت سفید و پالتوی پشمی سفید برام گذاشته بود ، پوشیدمشون و عجیب اندازم بود از کجا سایزمو می‌دونستن!؟؟

یه نیم بوت سفید هم پایین تخت بود پوشیدم و به خودم تو آیینه نگاه کردم.خنده دار بود انقدر زود رام شده بودم منی که کسی حق نداشت بهم بگه بالا چشات ابرو.

به سمت میز آرایشی که روش پر بود از لوازم آرایشی و عطر رفتم و خودمو دقیق تر نگاه کردم و به سمت در اتاق قدم برداشتم درو باز کردم و به سمت پایین رفتم.

پله هارو که پایین رفتم سیاوش دیدم که پشت به من روی مبل نشسته .

صاف وایسادم و اِهمی کردم که متوجه حضورم بشه .

سرشو برگردوند منو که دید بلند شد اومد سمتم ، چند دقیقه توی چشام نگاه کرد از نگاه کردن توی چشاش مُعَذَب شدم کمی سرم و پایین انداختم و به عقب رفتم.

جلوتر اومد چونه‌مو‌ گرفت سرم و بالا آورد که سریع چونه مو از زیر دستش بیرون آوردم و عقب رفتم .

نفس عمیقی کشید که متوجه شدم میخواد اعصابش و آروم کنه و بعد گفت :روی میز لوازم آرایشی بود چرا استفاده نکردی؟

سریع گفتم : ولی من آرایش دوست ندارم!

- برو بالا کبودی هاتو بپوشون

ادامه داد:میخوایم بریم آزمایشگاه دوست بابام

سرم و بالا آوردم و متعجب گفتم : ازمایشگاه؟

دستشو بالا آورد گفت : بَحث نکن فقط برو آماده شو

آب دهنمو قورت دادم آروم آروم عقب رفتم پله ها رو بالا رفتم و وارد اتاق شدم.

جلو آیینه به خودم نگاه کردم

پنکک‌ و برداشتم و کمی روی صورتم زدم خوب رو صورتم پخشش کردم تا اینکه لک کبودی کَمرنگ شد .

بلند شدنی چشمم به یه عطر خورد با لبخند سمتش رفتم درشو باز کردم و کمی بو کردم بوی خیلی خوبی میداد دلم خواست یکم ازش به خودم بزنم.

وای بوش فوق العاده بود .

رفتم پایین که با نبود سیاوش مواجه شدم با تعجب اینور و اونور و نگاه کردم ولی نبود که یکی از خدمتکارا داشت رد میشد سریع گفتم : ببخشید!

خدمتکار برگشت نگام کرد و گفت : بله خانم ؟

+آقا سیاوش کجا رفت ؟

- تو ماشین منتظرتونن .

سرمو تکون دادم تشکری کردم و بیرون رفتم

نگامو به مَحوَطه باغ دادم خدایا اینجا حدود ده تا ماشین هست که حتی من اسمشون هم نمیدونم الان چه بدونم تو کدوم ماشین نشسته بغض کرده به ماشین ها نگاه میکردم که صدای بوق اومد نگاهم به طرف ماشینی که بوق زد دادم با دیدن سیاوش ناخودآگاه لبخند رو لبم اومد و سمتش رفتم .

چرا لبخند زدم؟ چِمه من ؟

سریع لبخندمو‌جمع کردم و سوار ماشین شدم .

برگشت نگاهم کرد و رضایت مند سرشو تکون داد تا خواست استارت بزنه و راه بیوفته نفس عمیقی کشید و سرشو جوری برگردوند سمتم که احساس کردم گردنش شکست !

از ترس دوباره به در چسبیدم .

با صدای ترسناکی گفت : این عطرو برای چی زدی ؟

بغض کردم سرمو پایین انداختم مگه کار بدی کردم ؟

آروم گفتم : مگه چیشده خوب ؟

هیچی نگفت و نفسشو با حرص بیرون داد و کمی که آروم شد به رانندگیش ادامه داد خیلی برام سوال بود که چرا به بوی این عطر آنقدر واکنش نشون داد ولی جرعت پرسیدنشو نداشتم .

طبق معمول مشغول ور رفتن با ناخونام شدم که با صداش به خودم اومدم .

- افرا ؟ پیاده شو رسیدیم .

سرمو تکون دادم و از ماشین پیاده شدم.

بدون حرف به سمت آزمایشگاه قدم برداشتیم قدم هاش بزرگ بود و من تقریبا مثل بچه اردک دنبالش میدویدم وارد که شدیم به سمت منشی رفت و اسمش رو گفت.

منشی هم مارو به داخل اتاق آزمایش راهنمایی کرد روی صندلی نشستم و منتظر موندم اول از سياوش آزمایش گرفت و من اصلا نگاه هم نکردم از استرس عرق سرد روی تیغه کمرم نشسته بود و میلرزیدم وقتی که اومد سمتم و و گارو رو دور بازوم سفت کرد و من رسماًداشتم جون میدادم !!

#سیاوش

داشتم آستینم رو پایین میدادم که نگاهم به افرا افتاد چرا داشت میلرزید ؟؟

با تعجب به سمتش رفتم

+افرا

هیچ صدایی ازش نمیومد دوباره تکرار کردم :

+افرا به من نگاه کن

با ترس داشت به دست پرستاری که داشت دور بازوش گارو می‌بست نگاه می‌کرد

+خانم یه لحظه وایسا

پرستار به سمتم برگشت و با تعجب نگاهم کرد

_بله!!!

+افرا به من نگاه کن میگم

بالرزش سرش رو بالا آورد و تا تو چشمام نگاه کرد شروع کرد به گریه با صدای بلند

یعنی چی چش شده

+حالت خوبه

_من..من نمیتونم...هق..میخوام...میخوام برم‌.

صدای گریش عین یه بچه پنچ شیش ساله اوج گرفت‌، می‌ترسید و هیچ کس به اندازه من نمی‌دونست چرا!!

+باشه به من نگاه کن چیزی نیست دختر خوب

نزدیکش شدم و بغلش کردم و به پرستار اشاره کردم که کارشو بکنه و سر افرا رو محکم تو بغلم نگه داشتم هیستریک میلرزید و دستش رو هم با یه دستم نگه داشتم تا تکون نده و پرستار ازش خون گرفت ، خدایا بوی عطر ... این بوی عطرش داشت دیوونه ام می‌کرد احساس میکنم خودشه قیافش و عطری که بوش زیر بینیم میپیچه و عصبی ترم میکنه چرا باید دقیق دست رو این عطر بزاری دختر؟ فقط چشماش بود که با اون فرق داشت نگاه معصومش، با صدای جیغش از فکر در اومدم بی حال شد تو بغلم افتاد به پرستار سپردمش و رفتم تا براش چیزی بگیرم یه آب میوه و کیک براش گرفتم رفتم به پرستار گفتم بهش بگه بیاد سمت ماشین.

داشتم سمت ماشین میرفتم که صدای یه پسر رو شنیدم که به کسی تیکه انداخت برگشتم سمتش که دیدم افرا داره میاد و یکی داره بهش تیکه میندازه

_اوف عجب تیکه ای خوشگله شبی چند

افرا بدون توجه داشت می‌آمد که پسره سمتش رفت و خواست دستش رو بگیره که افرا دست شو کشید و عَجز نگاهم کرد .

_ماشین مدل بالا دیدی داری میری بهش‌‌.....

#افرا

خوب یکم آرومتر برو مَرد!!

بازم دنبالش داشتم میدوییدم که

یه پسره که نشسته بود جلو در آزمایشگاه چیزی گفت!.

_اوف عجب تیکه ای خوشگله شبی چند

بدون توجه بهش به سیاوش نگاه کردم و قدم هامو تندتر کردم سمتش که پسره بلند شد دنبالم اومد سیاوش هم داشت به سمتم می‌آمد پسره خواست دستمو بگیره که دستمو عقب کشیدم و با ترس به سیاوش نگاه کردم که نزدیک تر میشد

_ماشین مدل بالا دیدی داری میری بهش....

نمیدونم یهو چی شد که پسره افتاد تا به خودم بیام سیاوش دستم رو گرفت و به سمت ماشین رفت درو باز کرد و منو نشوند تو ماشین درو بست و دوباره سمت پسره رفت

و شروع کرد به زدنش یه فکر به ذهنم رسید در ماشین رو باز کردم و پا به فرار گذاشتم تا میتونستم تند می دویدم نمی دانستم مقصد کجاست فقط میدویدم ، فقط میخواستم خلاص بشم !!.

این داستان ادامه دارد ‌....

ساخت کد ویدیو

​​​​​نویسنده : ولی بچه ها نمی‌دونم چرا لحظه آخری یکدفعه دلم برا سیا سوخت😂😂

18:00



تاريخ : چهارشنبه هشتم اسفند ۱۴۰۳ | 17:56 | نویسنده : کیانا |