اسم داستان : همدستی برای تولد .

#از زبان رستا :

۲۴ اسفند تولد ساحل بود بهترین دوستم ..♡

امروز ۲۲اسفندعه باید بابا رو راضی کنم‌.! ....

و میخواست تولدشو تو خونه‌شون بگیره و دوستاش و دعوت کنه .

من خانواده اش و میشناسم خانواده خیلی خوبین .

رفتم پیش بابا .

+ آتا جانیم .(* بابا جونم به ترکی)

- باز چی میخوای؟

+ وا از کجا فهمیدی چیری میخوام؟

- عشقم من ترو میشناسم در مواقعی میگی* آتا جانیم که چیزی میخوای و میدونی من به اون‌میگم نه !

+ خوب حالا بزار بگم بعد ببین چجوریه .

- بگو ببینم بچه .

+ ۲۴ام تولد ساحله میزاری برم خونه‌شون تولد میخواد بگیره . بعد قیافم مظلوم کردم .

- نههه نمیشه ،‌میتونی کادو بگیری و تو مدرسه بهش بدی و معذرت خواهی کنی که نتونستی بیای .

+ باباااااا . تروخدا.

- بابا نداریم رستا ، من نمیتونم دخترمو جایی بفرستم که نمیدونم امنیتش چجوریه ! فهمیدی ؟ .

+ بابا خوب من چیکار کنم ؛ ساحل بهترین دوستمه .

دوستش دارم اگه نرم ازم ناراحت میشه .

- من بهت گفتم چیکار کنی .

+ بابا حالا یکم بهش فکر کن تروخدا بزار برم دیگ تنها نیستم که بقیه هم هستن نیوشا و نسترن هم هستن .

- رستا عزیزم من به هیچکس اعتماد ندارم من بعد ۱۰ سال پیدات کردم‌نمیخوام از دستت بدم تو دختر منی زندگی منی ‌. اگه بلایی سرت بیاد من چیکار کنم ها؟

+ بابا واقعا که خیلی ناراحتم کردی .

- من حرفامو زدم اگه خیلی ناراحتی میتونی بری اتاقت !

+ واقعا که .

و بعد سریع رفتم تو اتاقم و در ، رو محکم بستم کردم .، بعدش خودم از کرده خودم‌پشیمون شدم .

- رستااااا اون درو چرا میکوبی برای کیییی میکوبیی هااا؟

+ ببخشید باددد بوددد .( بر منکرش لعنت )

رو تختم دراز کشیدم و به این فکر کردم که باید چیکار کنم !

نیم ساعت به سقف زل زده بودم که در اتاق و زدن .

اول فکر کردم باباعه بی حس گفتم بیا تو .

بعد دیدم داداش داراعه .

خودمو زدم به مظلومیت .

که اومد بغلم کرد و پیشونیمو بوسید. : عشق داداش ناراحته ؟ نفسم چیشده که سریع کمکت کنم ها؟

منم براش تعریف کردم ‌.

- بخاطر همین ناراحتی ؟

+ اوم .

- اوم چیه؟ بعد خندید .

بلند شو بلند شو دختر... مگه من میزارم غصه بخوری ؟

بیا خودم‌کمکت میکنم برو تولد ‌.. کادو هم میگیرم ها ؟

+ واقعاااااا .

- من دروغ دارم ؟ .

+ نهههههه . و بعد صورتشو محکممم بوس کردم‌.

مرسی داداشی ‌.

- قربونت نفس .

فردا عصر به بهونه‌ای با داداش دارا رفتیم بیرون تا کادو بگیریم‌.

برای ساحل یه گردنبند و گوشواره ست گرفتم که طرح پروانه داشت و رنگش نقره ای بود .. خیلی قشنگ بود !

با یه گیره سر که قبلا ازش خوشش اومده بود .

همه اینا رو کادو پیش کردم ..

خیلی گوگولی بود !‌

داداش دارا : به‌به دختر چه سلیقه ای داشتی و من نمیدونستم ..

- بله دیگه ، کشیدم به شما .

+ خودشیرینی نکن بچه .

- عیبه چشم‌.

فردا تولد بود از ساعت ۵ بعدازظهر تا ۷ شب .

با داداش نقشه کشیده بودیم که الکی بگیم من و داداش میخوابیم بریم پاساژ بگردیم .

حتی داداش دارا هم به بابا گفت بخاطر اینکه تولد نرفته ناراحته میخوام یکم بگردونمش حالش خوب شه . ( دروغگو هم ما نیستیم )

صب بابا رفت مطب و به داداش دارا هم کلی سفارش کرد که مثلا مواظبم باشه و دستمو تو پاساژ ول نکنه و گفت من امروز خیلی دیر برمیگردم حواست باشه .

به منم گفت : ممنونم که موضوع تولد و بیخیال شدی عزیز دلم پاساژ رفتنی هر چی میخوای واسه دوستت بگیر و فردا بهش بده .( آخ پدر ساده من ، مدیونید فک کنید من یا داداش دارا عذاب وجدان نگرفتیمااا)

همینکه بابا رفت بیرون و درو بست یه لبخند شیطانی به داداش دارا زدم ، داداش دارا هم یه لبخند فراشیطانی زد که هر دومون خندیدیم

ساعت ۴ بود همه چی آماده بود یه دامن پف دار دخترانه صورتی که زانو هام بود و آستینش تا بازوم .

خدا رو ممنونم واقعا بخاطر این داداش پایه تو اتاق بودم داشتم با موهام سر و کله میزدم .

داداش اومد و گفت چرا اینشکلی میکنی با این موهای بیچاره ؟

+داداششش تروخدا به دادم برس نمیدونم چیکار کنم .

راستی موهای فره و براش تولد و عروسی واقعا میمونم چیکار کنم ..

- عزیز دلم موهای تو فره بازم‌بزاری قشنگه.

بیا یه کاری کنم کیف کنی .

موهایی که بسته بودم و وا کرد .

با آب‌پاش اول موهام یکم خیس کرد و شونه کرد تا گره هاش واشه .( تقریبا کسایی که موهای فر‌بلند دارن‌میدونن که شونه کردنش دردسره و حداقل یکمی باید خیس بشه )

بعد اینکه شونه کرد .

از وسط نصف کرد و انداخت دورم .

بخاطر بهتر بودن حالتش ژل حالت دهنده مو رو ور. داشت کمی به موهام زد .

جلوی موهام که حدودا حالت چتری بلند داشت رو هم از وسط جدا کرد و به دو طرفش زد .

واقعا قشنگ شده بود !

بعد گفت من میرم بیرون لباساتو پوشیدی صدام‌کن .

+ مرسی داداش . چشم .

دامنمو پوشیدم . چه بدبختی کاش قبل اینکه موهامو درست کنم لباس میپوشیدم .! اما خوب شد به هم نریخت ...

دامن و پوشیدم‌ و گفتم داداش بیا .

داداش اومدنی دیدم‌لوازم آرایشی هم دستشه .

+ داداش آرایش کنم ؟

- عزیز دلم با اینکه همینجوری هم ماهی ولی یکمی آرایش بد نیست .

+ باشه ولی از کجا آوردی اینا رو ؟

- برای مامانه !

+ عو باشه‌.

داداش اومد و کمی‌کرم زد . بعد ریمل و بعد هم یه رژ صورتی که عین‌ رنگ‌ دامنم بود زد ، یه آرایش ساده ولی فک کنم برای من که ۱۰ سالم بود یکمی بد بود چون اگه بابا‌ یا داداش اراد میدید حتما عصبانی میشدن .

اما داداش دارا انگار نه انگار تازه گفت خواهرم عین عروسا شده .

ساعت و نگاه کردیم یکم به تولد مونده بود .

سوار ماشین شدیم و رفتیم به سمت خونه ساحل اینا رفتنی تو داداش گوشیم و داد بهم و گفت اگه اتفاقی افتاد بهم زنگ بزنه همینجام باشه ؟

+ چشم عشقم ، مرسی که کمکم کردی .

- نفسمی‌.

+ خدافظ .

- خدافظ.

رفتم تو خونشون مامانش آدم مهربونی بود با مامانش دست دادم و ساحل و بغل کردم .

ساحل دامن طرح لباس عروس پوشیده بود.

نیوشا و نسترن هم بغل کردم ، بقیه دوستاشو نمیشناختم .

داشتیم خوش میگذرونیم که یکی درو هی محکم میکوبید ‌ ‌.. ترسیدم از این صدا ‌.

یه لحظه همه صدا ها قطع شد .

مامان ساحل رفت درو باز کرد داداش ساحل با حالت که بهش میگن مستی اومد تو .

اه خدا داداش ساحل ! همونی که ساحل میگفت مست اومد خونمون و کلی زدتم ؟

از ترسم به دامنم چنگ زدم .

#از زبان دارا :

جلو در دوست رستا تو ماشین نشسته بودم بعد یه ساعت حوصله ام سر رفت و با خودم گفتم برم یه دور بزنم و بیام .

داشتم از بغل خونه خودمون رد میشدم که یاد کادوی رستا افتادم وقتی داشت برای دوستش کادو میگرفت یواشکی منم براش یه دستبند گرفتم ، میخواستم خوشحالش کنم .

رفتم تو خونه که دستبند و ور دارم و از تولد که اومد بیرون بهش بدم !

ولی تا رفتم تو اراد و دیدم .

+ س سلامم دا داش .

- علیک سلام چرا اینشکلی شدی مگه جن دیدی ؟

+ نه نه .

- رستا کو ؟ بابا می‌گفت با هم رفتید خرید ؟

+ چیزه رستا رستا تو ماشینه یه جی جا گذاشتم اومدم ورش دارم .

یجوری حرفامو میزدم که مطمئنم باور نکرد .

- دارا . منو احمق فرض کردی ؟

دارم میگم رستاا کجاست ؟

نکنه تو پاساژ گمش کردی هاا ؟ .

د‌ِ حرف بزن دیگگ .

+ نه داداش گمش‌نکردم یعنی ما اصلا پاساژ نرفتیم.

- چی ؟

براش کل داستان و تعریف کردم و اخرش گفتم ببخشید یجوری نگام کرد که از دنیا اومدنم پشیمون شدم ...

- بجمب میریم دنبالش .

+ داداش بزار خوشیش و بکنه گناه داره .

- دارا یا الان میای ، یا یجوری میزنمت تا دو هفته آینده بلند نشی ها.

+ چشم .

میخواستیم بیرون بیاییم بابا رو دیدم .

هعی خدا همین کم بود .

بالا ام انقدر سوال پیچ کرد که اخرش همه چیرو به اونم گفتم ‌.

همون لحظه دستشو برد بالا بزنه تو گوشم که داداش گفت : بابا بزار رستا بیریم حساب جفتشون می‌رسیم

بابا : بزار رستا بیاد از دوتاتون یه حالی بگیرم مخصوصا تو دارااا.

سوار ماشین شدیم و رفتیم خونه ساحل ...

#از زبان رستا :

با نیوشا و نسترن چسبیدیم به دیوار .داداشش اومد جلو و گفت : آخ خواهری تولدته. ؟ نه. ؟

مبارکه عزیزم .

بعد اومد جلو ویکی محکم زد تو دهن ساحل ..

من جای ساحل گریه ام‌گرفت . ساحل از بس خورده بود انگار اصلا دردش هم نگرفت ...

شروع کردم به گریه کردن .

مامان‌ساحلم رفت دست ساحل و گرفت و گفت : نترس مامان چیزی نیست الان زنگ میزنم بابات .

داداش ساحل : مامان جون به کی زنگ میزنی. ؟ اون بخاطر کارش از ۲۴ ساعت ۲ ساعتشو خونه نیتس فکر کردی میاد اینجا ؟

بعد داد زد: ببر صداتو کم گریه کن بچهه .

فهمیدم منظورش با منه چون بین کسایی که اونجا بودن من از همه بلند تر گریه میکردم ..

سریع دستم رفت به سمت گوشیم که زنگ بزنم به داداش دارا که اومد گوشی رو از دستم کشید و انداخت زمین گوشی بدبخت ۱۰۰ تیکه شد .

زنگ خونه به صدا در اومد نگاه کردم بابا و داداشا رو دیدم همچین خوشحال شدم که تا حالا نشده بودم .

دویدم برم آیفون بزنم در واشه که پسره بیشور از موهام کشید و انداختم زمین .

کف سرم درد کرد .

گریه ام شدت گرفت .

#از زبان دارا :

از کارم مثل ... پشیمون شدم یه غلطی کردم چرا هرچقدر زنگ می‌زنیم جواب نمیده ؟

اراد: داراا مطمئنی این خونه است ؟ چرا جواب نمیدن پس. ؟

+ داداش به خدا همینه .

بابا : عقلم و بدم دست تو همین میشه الان من چه خاکی به سرم بریزم ها؟

همین موقع ها بود که یه ماشین جلو در پارک کرد و یه مرد مقتدر و یا غرور ازش پیاده شد و اومد سمتون : سلام آقایون ببخشید میتونم کمکتون کنم. ؟ اینحا خونه منه .

+ آقا اینجا تولد یه دختر به نام ساحل بود . من خواهرم دوست ساحل هستش اوند تولد ولی هرچقدر زنگ خونه رو میزنیم جواب نمیدن شما خبر دارید چیشده. ؟

مرد: ساحل دختر منه . مطمئنید جواب نمیدن ؟ من کلید دارم بیاد وا کنم بریم داخل .

بابا : وای ممنون آقا از لطفتون لطفا وا کنید من دارم دق میکنم.

مرد : خدانکنه آقا. الان می‌فهمیم چیشده .

درو وا کرد و رفتیم تو به طبقه اونا رسیدیم ..

مرده درو وا کرد که با جسم مچاله شده رستا و یه پسر و بقیه دخترا که از ترس گریه میکردن مواجه شدم .

سریع دوییدم و رفتم تو و دست رستا رو گرفتم و بغلش کردم .اونم تو بغلم مظلومانه گریه میکرد .

ساحل هم بغل مامانش گریه میکرد .

بابای ساحل اومد جلو . ساحل و دید که از لبش داره خون میاد و ، وضعیت پسرشو دید . از عصبانیت رفت سمت پسره و محکم زد تو گوشش ، بعد گوشش و گرفت و انداختش تو یکی از اتاقا و درو به روش قفل کرد !

بعد اومد حال و ساحل و مادرشو به آغوش کشید و ازشون معذرت خواهی کرد .

بابا و اراد هم اومدن سمتون ، بابا رستا رو از بغل من کشید بیرون و خودش بغلش کرد .

اراد. : آبجی خوبی ؟ گریه نکن همه چی درست شد دیگ .

رستا اما فقد گریه میکرد و بس .

اون مرده اومد سمتون : ببشخید من ازتون معذرت میخوام .

بابا : مشکلی نیست ولی لطفا پسرتون و مهار کنید ‌.

مرد : ببخشید بخاطر کارم چند وقته نتونستم بالا‌سرش باشم . دور ورداشتش‌ آدمش میکنم ‌.

بعد به دخترای تو تولد هم گفت من ازتون معذرت میخوام بچه ها هر کدومتون اگه شماره ای از پدر و مادرتون دارید به من بگید تماش بگیرم‌و یگم بیان دنبالتون اگه ندارید صبر کنید ‌تا ۷ و بیان دنبالتون .

رستا همونجور داشت گریه میکرد بابا از روی موهاش بوسش کرد و گفت گریه نکن قلبم ، قلبم تیر میکشه اینجوری .

رستا : بابا تروخدا بریم از اینجا .

بابا : میریم‌دخترم میریم . بیا بریم .

رفیتم بیرون که داداش اراد یه نگاه بهم انداخت سرم و تا آخر پایین انداختم( از اون پایین تر نمی‌رفت دیگه)

سوار ماشین شدیم از ترسن سوئیچ و دادم به داداش آراد تا رانندگی کنه و من رفتم پشت نشستم و بابا و رستا هم سمت شاگرد .

رسیدیم خونه‌ بابا بی حرفی رستا برد سمت اتاق خوابش .

#از زبان رستا :

بابا بردتم اتاق خوابم ۱۰۰ دفعه بخاطر این کار خودمو لعنت کردم .

گذاشتم زمین بهم گفت من بیرون وایسادم لباساتو عوض کن صدام کن .

+ چشم .

بعد از عوض کردن لباسام با یه لباس و شلوار راحتی .

به بابا گفتم بیاد تو .

بابا اومد تو و بردتم سمت سرویس بهداشتی صورتمو شست و خشک کرد بعد رو تخت دراز کرد و پتومو کشید روم : بخواب دخترم ‌. خسته شدی .

+ بابا ببخشید غلط کردم . خیلی اذیتت کردم..

- فعلا بخواب بعدا حرف میزنیم .

+ ببخشید .

بابا هم بی توجه رفت پایین .

وای داداش دارا .

تزسیدم اتفاقی بیوفته برای همین از جام بلند شدم و رفتم از بالای راه‌پله پایین و نگاه کردم.

داداش دارا همونطور با لباس بیرون پایین وایساده بود.

بابا تا پله ها رو با سرعت اومد پایین با حرص رفت سمت داداش و محکم زد تو دهنش .

شروع کرد داد زدن : احمققق من به تو اعتماد کردمممم بچه رو سپردم به تو بعد رفتی این شکلی آرایش کردی عروسکش کردی بردیش تولد ؟ هاااا؟ آخه بیشور من اگه میدونستم اون تولد امنیت داره که خودم می‌فرستادمش بره .

اگه دیر می‌فهمیدیم میدونی چه اتفاقاتی که نمی‌افتاد. ؟ هااا؟

نفهمی دیگ ، نفهم ...

الان من باهات چیکار کنم؟

همه جرعتم و ریختم تو پاهام و رفتم پایین و با گریه بلند داد زدم باباااا قصیر منم بود ‌.. با

رفتم سمت بابا و دستم و گرفتم جلوش .

بابا : تقصیر جفتتون بود ..

با هم همکاری میکنید منو دور میزنید؟

جفتشون رو به دیوار وایسید!..

من و داداش داراا رو به دیوار وایسادیم..

از ترس صدامون در نمیومد ..

بعد از یک ساعت بابا گفت میتونید بشینید ..

داداش دارا اروم رفت و نشست ولی من ددد داشتم وایساده بودم و اخ اوخ میکردم ..

بابا اومد دستمو گرفت بغلم‌کرد د گفت ببین چیکارا میکنی .. بعد صورتمو بوس کرد و گفت : قشنگ من خطرناکه اگه بلایی سرت میومد چی ؟

+ببخشید...

بغلم کرد و گفت : باشه .. دیگه این کارا رو نکن..

داداش دارا با سر پایین اومد جلو و گفت : بابا ببخشید..

بابا هم گفت : دوتاتون‌مقصر بودید... دیگه پشت سر من کاری انجام ندید ! باشه؟

که داداش دارا هم موافقت کرد و گفت : چشم...

بابا هم دست داداش و گرفت و نشوند پیش خودش..

+ بابا میزاری با ساحل دوست باشم. ؟

- اره ، ساحل یا خانواده اش ، خانواده بدی نیستن پسرش سرکش به بار اومده اونم پدرش چون کار داشته نتونسته خوب اداره اش کنه...

داداش اراد: احیانا من جز خانواده نیستم ؟ واقعا که بهم بر خورد از نطر من این موضوع کان لم یکن

بابا. : بیا حسود .

اراد : قربونت بابا جون .

داداش اراد هم اومد و بغلمون کرد .

فردای اون روزدر اتاقم و زدن.

+ بله بفرمایید .

- اجازه است ابجی کوچیکه ؟

+ بفرمایید داداش بزرگه.

داداش اومد تو، و یه دستبند خوشگل گذاشت رو دستم

+ داداشییییی این خیلییییی قشنگهههه .

- از تو قشنگ تر ؟

منم فقد بغلش کردم .

اتمام این موضوع ♡

(قسمت هایی از آخر این پارت حذف و تغییر پیدا شده است)

(موضوع تحقیر روحی .. به دلیل خشونت زیاد تغییر زیادی نمیتونم روش انجام بدم و گذاشته نمیشود)

..............



تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۴۰۳ | 1:7 | نویسنده : کیانا |